یک وجب از آسمان

چشمک خدا...!!

                               با مهربانی ات آغاز میکنم ای مهر بان ترین

                                                    مهربانان

 

سلام ....خوبین همگی؟

 

چقدر ازنو شروع کردن سخته.....!!

 

الان که بعد از ۱۰ ماه دوباره برگشتم  خیلی سخته که باید از چی بگم

 

توی این مدت اینقدر تحولات رخ داده که نمیدونم باید از اونا بگم یا از

گذشته؟!

 

اما بذارید این طوری شروع کنم:

 

تاحالا شده یهو بی دلیل انگار خدا دوست داشته باشه بهتون عزت

بده  ؟!

 

بعد بدون اینکه خودتون متوجه بشید ببینید چه جایگاهی پیدا کردین ؟ !

دقیقا همین اتفاق برای من این تابستون رخ داد.......

همیشه من دوست داشتم مسول کار های فرهنگی بشم.....

اوایل تابستون یه روز که رفته بودم فرهنگسرا یی که تازه به این منطقه

منتقل شده بود

که راجع به کلاس ها سوال کنم

دیدم به جای کلاس های فرهنگی کانون های فرهنگی دارند یهو جرقه

زد توی ذهنم که ببینم حالا که فرهنگسرا جدید اومده اینجا چطوری

میتونم باهاشون همکاری کنم

البته خودم قبلا یه گریز هایی به کارهای فرهنگی داشتم البته  نه مثل

امسال

خلاصه یه تقاضا تحت عنوان اینکه متقاضی همکاری هستم با سوابق

اجراییم نوشتم

بعد از یه مدت تماس گرفتند که طرح ها و اهدافت رو برای تاسیس

 کانون بیار منم

۳تا کانون پیشنهادی داشتم که ۲۰ درصد هم احتمال نمی دادم موافقت

بشه

همون موقع مدیر فرهنگی فرهنگسرا گفت با هر سه تا کانونت موافقت

شد

فردا اینجا برای شرکت توی جشنواره کانون ها و عضو گیری حتما حضور

داشته باش

دیگه از خوشحالی به قول دوستان در پوست خود نمیگنجیدم!!

به قول مدیر فرهنگیمون من تنها فردی هستم که همزمان مجوز ۳تا

کانون(ایران شناسی ؛هم اندیشی؛ادبی) بهم داده شد

کوچکترین(از نظر سنی!)دبیر کانون هستم .وفعال ترین کانون ها رو دارم!

حالا وقتی نگاه میکنم میبینم همش یه اتفاق ساده بود اگر که خدا بهم

چشمک نمیزد؛شاید خیلی بیتفاوت از کنار فرهنگسرا عبور میکردم

یا مثل خیلی از هم سن وسالام به جای اینکه بخوام نه تنها برای خودم

بلکه خیلی از افراد دیگه برنامه ریزی کنم تا ساعت ۱۲ ظهر میخوابیدم !!

تا حالا برای شما از این اتفاق ها افتاده ؟

خوشحال میشم تجربه های شمارو هم بخونم

دیگه از این به بعد تصمیم دارم زود به زود اینجا سر بزنم

جدید ترین اخبار فرهنگی و هنری رو بگم که همشهری های عزیزم

و از همه مهمتر هم محله ای های خوبم(منطقه دروس )حتما سر به

فرهنگسرا بزنند

گاهی داستانک بنویسم

اگر هم دوست داشتید هراز چند گاهی یه خاطره جالب تعریف کنم

اما مطمئن باشید تبدیل به دفتر چه خاطراتش نمیکنم!!

 

 بازم میام

منتظر نظراتتون هستم

 

.................................... بای بایفعلا خدانگهداربای بای .....................



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط نیلوفر در ۱۳۸٧/۸/۸

نظرات ()





مطالب پیشین





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by nino7
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

.:: Categories ::.

 

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
آزاد سرو
عاطفه جون
زینب جون
محدثه جون
شب بو

.:: Page ::.


.:: Authors ::.

نیلوفر

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
اسفند ۸۸
آذر ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
دی ۸٦
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
آذر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳