یک وجب از آسمان

داستانک

........................................به نام خالق یکتا......................

 

سلام چند تا داستانک کوتاه نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد..

عینک

عینک نمی زد که نگن عینکیه .  یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .

 

دخترک گل فروش

 

دخترک گل فروش سالها در آرزوی خریدن یک کفش قرمزُ بود و پولهایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود،در قلک کوچکش جمع می کرد.
آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دیدکه در کنار آن هدیه ای قرار داشت.
دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد٬ یک جفت کفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترک لبریز از شادی شد٬ ولی افسوس . . . . . . او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.

 

درد ودل

 

مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟

 

چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !

خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش

کرد ورفت .



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط نیلوفر در ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

نظرات ()





آرزوی دست یافتنی

.........................هوالمصور................

سلام

خوب هستید؟

بالاخره به یه هدف بزرگم رسیدم ....

١٧ ساله پیش یه همچنین  روزایی  کلی عامل موفقیت به هم قول میدن

که من رو تا فتح قله موفقیت همراهی کنند...

قصه از این جا شروع میشه که من توی یه خانواده هنرمند و هنر دوست به دنیا میام

خانواده ای که همه به نوعی درگیر هنرند....

یکی از عمو هام نقاش

یکی کارگردان

یکی عکاس

عمه ام طراح

دایی ام  اهل موسیقی

همیشه اولین سوالی که عمو هام بعد از احوال پرسی از من میپرسیدند این بود

که "عمو جان هنوزم نقاشی میکنی؟" حتی امروز هم میپرسند اما یه جور دیگه

میگند:"عمو جان هنوز عکاسی میکنی؟!"

خلاصه گذشت و گذشت تا توی ٨ سالگی برای اولین بار دوربین عکاسی

دستم گرفتم یه دوربین قدیمی که لنزش نیاز به تنظیم داشت..اولین عکسم, عکسی

بود که از امید(برادرم )گرفتم خیلی حس خوبی بود از اون موقع علاقه مند شدم

از اونجائی که عوامل به هم قول داده بودند, از نوشابه اشی مشی یه دوربین

عکاسی اتوماتیک هم برنده شدم دیگه هیچ چیز بهتر از این نمیشد

عید اون سال کولاک کردم !! خونه هرکس که برای دید و بازدید میرفتیم

از هم سن و سال هام عکس مینداختم الان یه آرشیو بزرگ دارم

اما بعد از یه مدت نمیدونم من عکاسی رو فراموش کردم یا عکاسی منو به هر حال

عکس نداختم  .سال سوم راهنمایی بودم که  یه دوبین عکاسی دیجیتال

خریدیم حالا دیگه محدودیت هم برای عکس هام نداشتم زندگیم شده بود عکس

از در, دیوار ,آدما هر چی که فکرشو بکنید عکس مینداختم نوروز همون سال

معلم اجتماعیمون به عنوان تکلیف عید گفت که هر جا که مسافرت رفتید از اون

مکان برای من عکس بندازید من اولین موضوعی که انتخاب کردم غروب خورشید توی

جاده خراسان بود به نظرم   برای شروع فوق العاده بود ... توی ماشین در حال حرکت

عکس انداختن  بعد از اون دیگه عکس گرفتن برام شده بود انگیزه

بعد به طور خیلی خیلی اتفاقی شماره خانه عکاسان رو پیدا کردم بعد تماس

گرفتم و به صورت تلفنی عضو شدم و شدم کوچکترین عضو خانه خیلی حس

خوبی بود  از مزایای عضویت توی خانه این بود که فراخوان مسابقات عکاسی,دعوت

نامه های نمایشگاه عکاسی رو ارسال میکردند برای اعضا

توی  اولین نمایشگاهی که دعوت نامه اش که به دستم رسید (بماند که اصلا در پوست

خود نمیگنجیدم) شرکت کردم یه اعتماد به نفس جالب باعث شد حس کنم عکس

های من خیلی بهتر از این عکس هاست

بعد که وارد فرهنگسرا شدم (فرهنگسرای کودک اولین فرهنگسرا بود)

درست از پیارسال توی جشن ها و مراسم های فرهنگسرا عکاسی میکردم تا همین

 امسال

از اون موقع که توی نمایشگاه خانه عکاسان که برای بازدید رفتم تا یک ماه پیش هدفم

برگزاری یه نمایشگاه از عکس هام بود تــــــــــا اینکه:

بالا خره یه نمایشگاه با عنوان "تا بیکران دوست " توی فرهنگسرای پایداری

برگزار کردم این هام یک سری از عکس هایی هست که روز اختتامیه وقتی

همه رفتند انداختم....

 

 

اینجا جا داره از خیلی افراد تشکر کنم که توی این موفقیت من نقش داشتند:

اول از خدای خیلی خیلی خوب و مهربونم که عامل تمام موفقیت هام فقط خود خودشه

بعد پدرم و مادرم و خانوادم

عمو هام

معلم اجتماعیم(خانوم حکمت)

شرکت اشی مشی

خانه عکاسان

فرهنگسرا به خصوص:آقایان آذری ,عطایی ,حسن پور و....

خانوم ها :نوروزی ذوافقاری و....

و کلی عامل دیگه که باعث موفقیت شد...

 امیدوارم این موفقیت ها همچنان ادامه پیدا کنه 

 

 

 

 

      



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط نیلوفر در ۱۳۸٧/۱۱/۱٤

نظرات ()





فلش بک

 

به نام او برای او

 

سلام ...چقدر ما سنگ شده ایم اونقدر که

 

 

فرصتی نمانده است

 

بیا

 

بیا همدیگر را بغل کنیم

 

فردا

 

یا من تورا میکشم

 

یا تو چاقویت را در آب خواهی شست

 

 

 

همین چند سطر

 

دنیا به همین چند سطر رسیده است

 

به اینکه انسان

 

کوچک بماند بهتر است

 

به دنیا نیاید بهتر است

 

 

 

اصلا

 

این فیلم را به عقب برگردان

 

آنقدر که پاتوی پوست پشت ویترین

 

پلنگی شود

 

که میدود در دشت های دور

 

آن قدر که عصاها

 

پیاده به جنگل برگردند

 

و پرندگان

 

دوباره بر زمین.....

 

زمین.....

 

 

نه! به عقب تر برگرد

 

بگذار خدا

 

دوباره دست هایش را بشوید

 

در آیینه بنگرد

 

شاید تصمی دیگری گرفت

 

 

 

                                                                           گروس عبدالملکیان



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط نیلوفر در ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

نظرات ()





مطالب پیشین





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by nino7
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

.:: Categories ::.

 

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
آزاد سرو
عاطفه جون
زینب جون
محدثه جون
شب بو

.:: Page ::.


.:: Authors ::.

نیلوفر

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
اسفند ۸۸
آذر ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
دی ۸٦
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
آذر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳